گربه‌هه و آقاهه

امروز یه گربه‌هه رو دیدم که دنبال یه آقاهه راه افتاده بود. آقاهه پیرمرد بود. یه پیرهنِ سفیدِ چرکمرده تنش بود و یه کیف دوشیِ سیاهِ خاکی داشت. آقاهه جلوى دکه‌ى روزنامه فروشى‌ وایساده بود. نمى‌دونم به روزنامه‌ها نگا مى‌کرد یا به گربه‌هه، اما گربه‌هه واسه‌ش یه کش و قوسى می‌اومد که نگو. اصلاً همین شد که توجهم رو جلب کرد و وایسادم به نگا کردن. بعد آقاهه راه افتاد و گربه‌هه هم دنبالش. از آقاهه پرسیدم گربه‌ى شماس؟ گف نه، مال من نیس. از گربه مى‌ترسى؟ نمی‌دونم از کجا فهمیده بود. آخه من چن وقتیه که دارم سعى می‌کنم از گربه‌ها نترسم و تازگیام تو کوچه باهاشون سلام علیکی هم مى‌کنم، خب از دور البته. برا همین گفتم نه، اما بلد نیستم با حیوونا سر کنم! آقاهه خندید. دندون مصنوعى‌ داشت.

بعدش از کنارشون رد شدم و راهمو کشیدم و رفتم. دیگه‌ هم اتفاق جالبى‌ نیفتاد.  

نظرات 3 + ارسال نظر
امیر چهارشنبه 30 شهریور 1390 ساعت 06:02 ب.ظ http://www.amirrzm.mihanblog.com

سلام. جالب بود. اگر کمی آب و تابش می دادید و یک نتیجه گیری آخرش می افزودید داستان کوتاهی خوبی می شد.خوشحالم از اشنایی با وبلاگ شما.

مصطفی جمعه 1 مهر 1390 ساعت 02:05 ق.ظ http://mosixart.blogfa.com/

چه جالب !

مه شاد شنبه 9 مهر 1390 ساعت 04:22 ب.ظ

اتفاقات جالب همیشه می افتند ما باید خوب دقت کنیم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد